تیناتینا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

نی نی فرشته من

بدون عنوان

سلام! راستش نمیدونم چی بنویسم.خیلی وقته که نتونستم برا آپ بیام شاید فقط بهتره بنویسم خدا را شکر ما خوبیم و تینا هم بزرگ شده!کلمه های خیلی زیادی یاد گرفته اسم خودشو وقتی بپرسی بهت میگه:تیا(منظورش همون تینا هست) هنوز حرف " ب" را نمیتونه تلفظ بکنه و به من و بابایی هر دوتاییمون را بابا صدا میزنه البته وقتی میخواد منو صدا بزنه ب را با تشدید میگه( به خیال خودش میگه ماما)احتمالا دخملی برا اینکه فرقی بین من و بابایی نذاره تصمیم گرفته دوتاییمون را به یک اسم صدا بزنه! راستی به کسانی که دوست داره میگه جیگر!( البته میگه جییَر) خلاصه اینکه به ماهی میگه بیبی به ماه میگه باه و اینکه هر چیزی که حرف میم داشته باشه تینا به جاش از حرف ب استفاده میکنه.عا...
13 ارديبهشت 1391

سال 1391!!!

سلام سال نو همگی مبارک.ایشاالله سالی پر از شادی و سلامتی و برکت داشته باشید. امسال هم مثل هر سال با درست کردن سفره هفت سین و سبزه و خرید ماهی به استقبال سال نو رفتیم. امسال تینا هم به مامان کمک کرد که سفره درست بکنه! عکسهای سفره را میذارم. روی جام ها خودم نقاشی کشیدم و  گل و ربان زدم.و همینطور تزئین ظرف ماهی که خودم درست کردم . ( میبینید چه قدر از خود راضی هستم.... آخه یکی بگه حالا همچین هم سفره ات قشنگ نیست که هی دارم عکس میذارم...) راستش این چیزا را مینویسم که فرداها که تینا بزرگ شد و این وبلاگ را خودش خواند براش یادبود باشه. حالا دیگه از تینا بگم.دخترم دیگه خودش به تنهایی راه میره و حسابی خوشحال هست.فقط مشکل من ...
17 فروردين 1391

اولین کفش تینا

بالاخره دختر خانم ما هم اولین قدمهاشو با پاهای کوچیکش روی زمین گذاشت و خودش به تنهایی راه میره.البته هنوز آنقدر محکم قدم بر نمی داره و میترسه.وقتی هم راه میره خودش به خودش میگه تاتی،تاتی...تازه برا خودش دست هم میزنه و به ما هم میگه براش دست بزنیم. این هم اولین کفش هایی که براش خریدم ولی هنوز با کفش راه نمیره.بلد نیست.فعلا توی خونه تمرین میکنه. کفش سفید را برا مهمانی خریدم و در واقع کفش عیدش هست و آن یکی را برا پیاده رویش خریدم.   ...
10 اسفند 1390

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست عزیزم دوستت دارم تولد مبارک

بالاخره تولد تینا با تم Hello kitty برگزار شد. تمام کارهای جشن را خودم انجام دادم.50 نفر مهمان داشتیم. برای هدیه مهمانها روی سفال نقاشی کرده بودم (عکس کیتی ) و تقویم سال 1391 که عکس خود تینا بودکه البته کار طراحی را خودم انجام داده بودم  و همینطور یک قاب عکس کوچک کیتی و همینطور بسته بندی هدیه ها که همه کاراشو خودم درست کرده بودم. میز شام: خوراک کباب که از بیرون سفارش داده بودیم. و میز اردو شامل سالاد ماکارونی،سالاد سیب زمینی،سالاد کلم و ماست و خیار و ماست بادمجان به همراه ژله بود( همه را خودم درست کرده بودم) که کیک تولد را هم با شام سرو کردم. چون می خواستم روی همه چیز عکس کیتی باشه خیلی کارم سخت بود چون بشقاب و لیوان و... کیت...
3 اسفند 1390

24/11/89

انگار همین دیروز بود که به همه تلفن کردم و حلال بودی طلبیدم که فردا صبح برای زایمان بیمارستان برم یا نه، انگار همین دیروز بود که اولین تکانهای تینا را توی شکمم متوجه شدم و قند توی آب می شد یا اصلا انگار همین دیروز بود که بالاخره بی بی چک من هم دو خطی شد و من مادر شدم... و هنوز من در همین دیروز ها مانده ام،دیروزهایی که تینا نبود و من براش می نوشتم... می نوشتم که راضی بشود بالهاشو به خدا ببخشه وپیش من بیاید و امروز... و امروز تو هستی تینای گلم ،کنار شادیهام،دلواپسی هام،خنده هام و غم هام. پس برای تو می نویسم: سلام عزیز دل مامان یکسال گذشت،تولدت مبارک همیشه قبلا اگر کسی که حالتو دیر به دیر می پرسید،برای اینکه بهش بگم خیلی وقته ...
24 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام به همه بالاخره من و تینا جمعه شب از مسافرت برگشتیم. تینا توی سفر خیلی برای بابایی دلتنگی میکرد همش میگفت بابا...حتی وقتی عکس بابایی را نشونش میدادم میخندید و عکس را بوس میکرد و میگفت بابا...البته منم خیلی دلم تنگ شده بود آخه این اولین سفری بود که بدون بابایی رفته بودم. جمعه بابایی توی فرودگاه دنبال ما آمد و یه سورپرایز برامون داشت اینکه به خاطر ما توی خونه جشن گرفته بود و مهمان های خاصی توی جشن آمده بودند.عکس تینا و مهمان ها را میذارم. خیلی جشن خوبی بود هیچوقت من و تینا فراموشمون نمیشه.  ممنون بابایی خوب. ممنون عزیزم   این هم عکس مهمان های تینا (عروسک ها مهمان های ویژه تینا) عروسک من در کنار مهمان هاش ...
10 بهمن 1390

اولین کلمه های تینا

سلام میدونم خیلی دیر برای آپ کردن آمدم ولی در هر صورت از همه کسانی که به ما سر زدند و جویای احوال شدند ممنونم. بالاخره تینا حالش خوب شد و دوره بیماری گذشت. اما من هنوزم در دلهره بیماری هرشب میترسم. هنوزم مدام درجه حرارت بدن تینا را شبها چک میکنم انگار وسواس دارم هنوزم به محض سرفه کردنش می ترسم که دوباره سرماخورده باشه اگر تعداد دفعات دفعش زیاد بشه میترسم اسهال داشته باشه وقتی غذا میخوره میترسم استفراغ بکنه.... من هنوزم میترسم....خیلی دوران بدی بود آنقدر که اثراتش هنوز در ذهن من مونده. ولی خدا را شکر که گذشت... از خبرهای خوب بگم: تینا خیلی کارها بلد شده.کمابیش سعی میکنه که کلمه بگه از جمله چیاغ (چراغ) سهده (سرده) پبوا (پروانه) دچ (دست) و گفتن...
24 دی 1390

شب یلدا

یلدا طولانی ترین شب سال برای ما و تینا طولانی ترین شب بیماری تینا بود.از یک روز قبلش شروع شده بود. اسهال،استفراغ و تب شدید. و هنوزم ادامه داره.... حال تینا و استفراغش انقدر سخت و ناراحت کننده هست که ترجیح میدم چیزی ننویسم تا دوباره جیغ زدنهای دخترم توی گوشم بپیچه.... محتاجیم به دعای همه شما   ...
3 دی 1390