24/11/89
انگار همین دیروز بود که به همه تلفن کردم و حلال بودی طلبیدم که فردا صبح برای زایمان بیمارستان برم
یا نه،
انگار همین دیروز بود که اولین تکانهای تینا را توی شکمم متوجه شدم و قند توی آب می شد
یا اصلا
انگار همین دیروز بود که بالاخره بی بی چک من هم دو خطی شد و من مادر شدم...
و هنوز من در همین دیروز ها مانده ام،دیروزهایی که تینا نبود و من براش می نوشتم... می نوشتم که راضی بشود بالهاشو به خدا ببخشه وپیش من بیاید و امروز...
و امروز تو هستی تینای گلم ،کنار شادیهام،دلواپسی هام،خنده هام و غم هام. پس برای تو می نویسم:
سلام عزیز دل مامان
یکسال گذشت،تولدت مبارک
همیشه قبلا اگر کسی که حالتو دیر به دیر می پرسید،برای اینکه بهش بگم خیلی وقته تو را ندیده،می خندیدم و به شوخی بهش می گفتم دخترم دیگه بزرگ شده،دیگه راه میره، دیگه...و فکر می کردم چه قدر باید بگذره تا تو راه بری،بزرگ بشی،حرف بزنی... و شاید روزی هم برسه که با خنده ولی اینبار واقعا بگم دخترم داره ازدواج می کنه...
آره عزیزم زود میگذره و نمی دانم از بزرگ شدنت چه قدر باید خوشحال باشم و از طرف دیگه یکسال به سن من اضافه شده یا یکسال ازعمرم کم میشه....
هر صبح چشمهایم را با دیدن صورت قشنگ تو باز میکنم و آن وقت خودم و زندگی را در چشمهایت می بینم و تو می خندی و روز آغاز میشود
تو راه می روی و من به دنبال تو دلیلی برای شروع روزی دیگر را پیدا می کنم
تو با زبان فرشته ها حرف می زنی و من بهانه ای دارم که برای شکر بودن تو هزار بار اسم خدا را به زبان آورم
تو بزرگ می شوی و عاشقانه ها ادامه دارد...
تینا دوستت دارم
میلادت هزاران بار مبارک














24/11/89
