تیناتینا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

نی نی فرشته من

شیطنت های تینا

سلام به همه میدونم خیلی دیر برای آپدیت وبلاگ آمدیم.راستش من و تینا مهمان داشتیم،خاله های تینا از تهران آمده بودند و ما هم زیاد خونه خودمون نبودیم و بیشتر پیش خاله ها خونه مادربزرگه بودیم.و اینکه تینا دو هفته مریض بود، یعنی در واقع اسهال داشت و به واسطه همین پاهای دخملی سوخته بود.هر کس میدید می گفت به خاطر دندان در آوردن هست ولی انقدر اسهالش طول کشید و تینا دندان در نیاورد تا بردمش دکتر.خدا رو شکر الان حالش خوبه.دیروز هم برای تینا آش دندونی درست کردم تا زودتر دندانش به سلامتی در بیاد، ولی متاسفانه یادم رفت عکس از آش بگیرم.جای همتون خالی بود راستش بعد از 7 سال ازدواج هنوز به عمرم آش درست نکرده بودم! و این اولین بار بود که خیلی هم آش خوشم...
28 مهر 1390

تینا نیم ساله شد

بالاخره تینا 6 ماهه شد و امان از واکسن شش ماهگی. دخترکم 4 روز تب داشت یا بهتره بگم این مدت شب و روز توی تب 39 درجه سوخت و منم بیخوابی کشیدم .روز سوم بردمش دکتر ولی دکتر گفت واکسن سختی بوده و دخترتون به خوبی داره درد را تحمل میکنه و چند تا دارو داد براش شیافت گذاشتم ولی شب تا صبح تب تینا روی 38.5 بود و تا روز بعدش هم پایین نیامد .خلاصه خیلی شب بدی بود و خدا رو شکر به خیر گذشت. بچه ای که همش میخندید این مدت فقط گریه و بی تابی کرد.... از خبرهای خوب بگم: تینا دو هفته هست که شبها خودش تنها توی اتاق خودش می خوابه البته فکر نکنید که شب تا صبح می خوابه نه... هر سه ساعت بیدار میشه و من میرم توی اتاقش بهش شیر میدم ولی خب دیگه پیش من و بابایی نمی خوابه...
30 مرداد 1390

سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

13 مرداد سالگرد عروسیمون بود.پارسال تینا رو در شکمم داشتم و امسال در بغلم.به همین زودی یکسال گذشت یا نه... 6سال از ازدواجمون گذشت.امسال بهترین سالگرد رو داشتم و اینو مدیون بابایی هستیم.سه نفری با هم رستوران رفتیم ولی تینا توی رستوران خوابید انگار می خواست من و بابایی یه خلوت دو نفره داشته باشیم.خدا رو به خاطر جمع سه نفرمون شکر می کنم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشیم.حتما خاطرات ازدواجمون را وقتی تینا انشاالله خواست ازدواج بکنه براش تعریف میکنم.(اگر دلم بیاد شوهرش بدم!) از کارهای تینا بگم :هر روز دخترم برا خودش تور خونه گردی داره و از این ور اتاق به اون طرف اتاق غلت می زنه و سینه میره.بعضی اوقات هم زیذ مبل باید دنبالش بگردیم.هنوز خیلی دست...
17 مرداد 1390

بدون عنوان

تینا سعی میکنه که با خزیدن روی زمین ( به قول شیرازیها : سینه مالَک ) به جلو حرکت بکنه. گاهی وقتها ساعتها میشنم و به تینا نگاه میکنم،وقتی که خوابیده یا وقتی که توی دنیای کودکانه خودش غرق میشه و بازی میکنه به خودم میگم این کودک مال من هست مال خود خودم هست.وقتی به من لبخند میزنه لبخندش برای من هست. گاهی اوقات صبحها چشمامو باز میکنم و می بینم دو تا چشم داره با خوشحالی من رو نگاه میکنه ... از خوشحالیش میخنده و با صدای بچه گانه خودش فریاد میکشه ، هم قند تو دلم آب میشه و هم به فکر فرو میرم که چه قدر باید قوی باشم چه قدر در برابر تینا مسئولم چون حالا تمام امیدش هستم.و همه بهانه من برای زندگی خندیدنهای تینا با صورت کوچکش که معصومانه نگاهم میکنه. خدای...
10 تير 1390