ما سه نفر شدیم
نمی دونم از کجا بنویسم. از آنجا که شب قبل از زایمان گریه می کردم و روز زایمان هم با چشم گریان به اتاق عمل رفتم. احساس عجیی داشتم با اینکه همه دور و برت هستند همه دوستات بهت زنگ می زنند و از زایمانت احساس خوشحالی می کنند بازم احساس می کنی که چه قدر تنهایی. نمی دونی وقتی به اتاق عمل میری چه اتفاقی برات می افته.دلم برای همه تنگ میشد.از اینکه نی نی می خواست به دنیا بیاد و دیگه توی شکمم نبود دلم تنگ می شد یا نه دروغ چرا،از اینکه می خواستم همسرم را حتی برای همان 20 دقیقه زایمان تنها بذارم دلم تنگ می شد.بعضی اوقات فکر می کردم میرم اتاق عمل و دیگه بر نمی گردم. خلاصه از اینکه همه توی بیمارستان تنهام نذاشتند و به خاطر دلتنگی هام گریه کردند و از اینکه واقعا دوست داشتنشون رو دیدم احساس باورنکردنی داشتم و بازم گریه می کردم. گریه شوق،گریه غم، گریه تنهایی... نمی دونم شاید باید از بعد از روز زایمان بنویسم. از آنجا که با شدت دردی که از بخیه هام داشتم به هوش اومدم و با اینکه حالا دیگه مامان شده بودم ولی مدام مامانم رو صدا می زدم. از آنجا بگم که آنقدر درد داشتم که فریاد زدم من پشیمان شدم و همه پرستارها گفتند یعنی نمی خوای تو رو ببریم توی بخش تا دخترت رو ببینی و من همه مادر بودنم رو انکار کردم. دلم برا ی همسرم تنگ شده بود.مامانم رو می خواستم. خیلی درد داشتم و با فریادهای من پرستارها بالای سرم می گفتند: تو مادر شدی. تحمل کن، خدا به خاطر همین سختیها بهشت رو زیر پای مادر قرار داده...
از همه اینها بگذریم. می خواستم از وقتی تعریف کنم که بالاخره توی بخش اومدم توی اتاق خودم.بازم درد...بازم فریاد....ولی همه چیز توی یک لحظه تغییر کرد.مامانم یه فرشته کوچولو کنارم توی تخت گذاشت و گفت دخترت هست. همه تبریک گفتند...
آره بهتره از همین لحظه بگم. دیگه دردی نبود،فریادی نبود،پشیمانی نبود،دلتنگی؟ اونم نبود که بود فقط حس دوست داشتن بود. نگاهت به موجودی هست که پاره تنت هست و مظلومانه بهت نگاه می کنه و تو دوست داری همه زندگیت رو بدهی تا فقط یک لحظه از اون نگاههای معصوم رو مال خودت بکنی. فکر می کنی که چقدر باید قوی باشی تا بتونی مسوولیت بچه ات رو به عهده بگیری. یه بچه که خیلی ضعیف هست. خیلی کوچولو هست. یه فرشته پاک و معصوم. آره واقعا یه فرشته هست فقط بال نداره. شاید هم داره و ما نمی بینیم.
حالا دیگه دلم از اینکه تینا رو صحیح و سالم کنارم دارم راحت شد. ولی چشمهام دنبال کس دیگه ای بود. همسرم. بالاخره اومد. با کلی شیرینی و یه دنیا خوشحالی. و حالا دیگه ما سه نفر شدیم. ...
دو روز بعد خونه اومدم و از اینجا بگم که انقدر سرگرم بچه می شی که شاید یادت بره 17 روز از تولدش گذشته و یه وبلاگ داری که باید Update بشه
پی نوشت 1: همسر گلم، آقای پدر به خاطر همه محبت و مهربانی و صبوری هات توی این مدت ممنونم
پی نوشت 2: از همه دوستان عزیزم که به ما سر زدند ممنونم. به دلیل اینکه به اینترنت دسترسی ندارم نتونستم به وبلاگ تک تک شما سر بزنم و جواب محبت هاتون رو بدم.



ما سه نفر شدیم
