من و بابایی و تو
وارد هفته 33 شدم...و من هنوز یاد روزی می افتم که خط کمرنگ دوم بی بی چک رو دیدم و از سر ناباوری بی بی چکم رو توی سطل آشغال انداختم و کلی با خودم کلنجار رفتم که شاید خطای چشم نبوده و بعد از یک ساعت بی بی چک رو از توی سطل برداشتم و دوباره و سه باره بی بی چک گذاشتم و هر بار اون خط کمرنگ، که همه آرزوهای به دست آمده من بود ... و بعد هم آزمایش خون دادم و عصر همون روز با چهار تا بی بی چک و یک برگ آزمایش مثبت به مطب دکتر رفتم .
وای که چه روزی بود و با چه حالی به خونه برگشتم و بعدش هم به بابایی خبر دادم که خدا یه فرشته کوچولو مهمون دلم کرده.
هنوز گیج بودم. بین تمام احساسهام مونده بودم. باور نداشتم تا اینکه بعد از یک ماه دکتر با سونوگرافی توی صفحه مانیتور یک نقطه سیاه به من و بابایی نشون داد و گفت این نقطه کوچولو تو هستی. تازه اون لحظه بود که احساس کردم آره واقعا تو هستی توی وجود من. من مادر شدم. و هر روز و هر هفته من و بابایی دلخوش به بزرگ شدن تو از یه نقطه کوچولو به تمشک و توت فرنگی و حبه انگور و ...
خلاصه اینکه روزی که توی صفحه مانیتور سونو دیگه نه قد حبه انگور بودی و نه یه پیاز درشت... واقعا نی نی بودی. هم دست داشتی، هم پا و قلب کوچیکت هم تند تند می زد. یادم نمی ره روزی رو که همراه بابایی صدای قلبت رو شنیدیم و دکتر هم عکس سونوی تو رو به ما داد و با اینکه خیلی واضح نبود ولی برای ما یک دنیا عکس بود و به قول بابایی اولین عکس پرسنلی تو بود و اون برگه رو هم به همه نشون دادیم و با افتخار می گفتیم این عکس نی نی ما هست....
و تو بزرگتر شدی و دکتر گفت فرشته مون دختر هست و همه رویاهامون خلاصه شد در دختر بچه ای که همه جوره توی تمام لحظات تصورش می کنم... ولی صورتش رو نمی تونم ببینم. هر دختر بچه ای رو که می بینم به صورت قشنگ تو فکر می کنم.
احساسات من، فکرم، با بزرگ شدن تو بزرگ شد و حالا من مامان هستم و هر روز عاشق تر می شم به تو و تکان خوردن تو که تمام زندگی من شده. عزیز دلم دیگه کم کم باید چمدانت رو ببندی و برای به این دنیا اومدن خودت رو آماده کنی. حتما هنوز فرشته ها همبازیت هستند ولی کم کم باید بالهاتو پیش خدا به ودیعه بگذاری و از دوستهات خداحافظی کنی. گلم به همه دوستهات بگو که اونها هم زودتر توی دلهای مامانهای منتظر بیان.
این روزها خدا و فرشته ها کلی باهات حرف می زنند از آینده ات. از زندگی توی این دنیا بهت می گن. یه چیزایی توی گوشهات می خونن که قبول کردن همه اونها سرنوشتت رو رقم می زنه. به همه حرفهاشون خوب فکر کن چون وقتی که اولین نفسهاتو توی این دنیا بکشی هیچ کدام از آنها یادت نمیاد ولی مطمئن باش خدا برای همه بنده هاش سرنوشت خوبی رقم می زنه پس با خوشحالی به این دنیا بیا که ما منتظرت هستیم. درسته دوری از خدا و فرشته ها سخته و وقتی می آیی گریه می کنی ولی من و بابایی همیشه کنارت هستیم. منتظرت هستم و روزشماری می کنم برای روزی که به خاطر به دنیا اومدن تو به بیمارستان می روم....
دوستت دارم


من و بابایی و تو
