ما آمدیم!

سلام
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم هزار تا حرف داشتم که بگم نمی دونستم اول تبریک عید رو بگم!(آخه من از پارسال تا الان برا آپدیت نیومدم ولی برای اینکه دیگه این مشکل پیش نیاد از حالا سال 1391 مبارک باشه) از خودم بگم، از تینا و بزرگتر شدنش بگم، از اینکه چه قدر دل درد داشت، از تنهاییم بعد از زایمان، از شب بیداریهام، از نگرانیم، از خسته شدنم، از نا امیدیم، از دلتنگیهام، از.... خلاصه اینکه انقدر ازین از ازها!!!! داشتم که بگم ولی یه لحظه همه حرفهام توی یه کلمه خلاصه میشه من مادرم. پس مثل همیشه فقط سکوت و صبر، همین و بس...
راستی روز زن،مادر به همه زنها و مامانها مبارک باشه.امسال هم روز مادر برای من مثل یکی از همین روزها گذشت و رفت و تنها هدیه هم...؟ همین که من تینا رو داشتم.بگذریم..... باز داشت یادم می رفت من مادرم پس سکوت و صبر...
بگذارید از تینا بگم: ماشاالله خیلی شیرین شده از خودش صداهای مختلف در میاره و گاهی اوقات عین بچه گربه صدا میده خلاصه با آوازهاش خونه رو، رو سر میذاره. جدیدا داره تلاش می کنه که روی شکمش بچرخه.مدام برای من می خنده.الان دیگه سه ماه و نیمش شده و چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه به دنیا اومده بود و دکتر بهم گفت وزنش 2 کلیو 540 گرم و قدش 49 هست و من کلی غصه کم وزن بودن تینا رو خوردم ولی حالا ماشالله بزرگ شده و برا خودش خانمی شده!
تینا فقط از شیر من تغذیه می کنه و از شیر خشک متنفر هست و همین طور از شیشه پستونک و پستونک.به خاطر همین منم کار و شرکت رو بوسیدم گذاشتم کنار و با عشق و علاقه شبانه روز با تینا سرگرم هستم.سعی میکنم هر هفته بیام و از کارهای تینا بنویسم.فعلا فکر کنم برا این هفته کافی باشه.
پی نوشت: این مدت که من نبودم چند تا از دوستای گلم مامان شدند و چند تا از نی نی ها هم به دنیا آمدند به همه شون تبریک میگم و عذرخواهی می کنم که به وبلاگشون سر نزدم.باور کنید به اینترنت دسترسی ندارم.
چند تا عکس از بچگی تینا تا الانش که خانم شده میذارم.
اثر پای تینا
تینا وقتی که دو هفته اش بود
تینا وقتی که دو ماهه بود

دخترم داره دعا می کنه و
با فرشته ها حرف می زنه
اینم عروسک من هست 
تینا وقتی که به شاه چراغ می رود 

تینا وقتی که به شرکت بابایی می رود 
تینا وقتی که با مامانی به خرید می رود

تینا در حمام


ما آمدیم!
